تبليغاتX
دل نوشته های آرمانی

دل نوشته های آرمانی

دنياي آزاد،دنياي آباد

وقتی کسی را دوست دارید ...

نقل قول:

حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .
در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .
حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .
زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .
تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .
شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست
حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .
شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .
حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .
هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .
در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .
برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .
حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .
به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .
حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .
ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .
تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .
او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .
به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .
با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .
واژه تنهایی برایتان بی معناست .
آرزوهایتان آرزوهای اوست .
در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .
به راستی دوست داشتن چه زیباست ، این طور نیست ؟

"نوشته غلام حسین ریاحی ،سایت آفتاب"

آرمان:قشنگ بود ولي به درست يا غلط بودن اين رفتارها شك دارم.من هم دچار این احساسات شده ام اما دوست دارم قبل از دیگری شیفته خویشتن باشم....

(به خدا خودم هم نمیشناسمش ،فقط واسه اینکه دوستان منبع این نوشته رو داشته باشن، اسم سایت و نويسندشو نوشتم و الا ...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 23:4  توسط آرمان عظیمی  | 

به سوی تو

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،
سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پرواره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نامدگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانمدگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیالمن نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دلپریشانم دگر چه خواهی؟
فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 11:37  توسط آرمان عظیمی  | 

خردمند شدن را به فردا موكول نكنيد؛ شايد خورشيد فردا هرگز برنيايد. كانگريو
+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 0:47  توسط آرمان عظیمی  | 

کوک کن!

کوک کن!
 

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی

بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او

برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی

گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

و در این شهر سحرخیزی نیست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 10:13  توسط آرمان عظیمی  | 

امروز ایران سراسر خروش شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 23:4  توسط آرمان عظیمی  | 

باز هم بهمن و باز هم انقلاب...

باز بهمن و باز هم شور و صفا و صمیمیت انقلابی و باز هم  از خود گذشتگی و پاک بازی و ...

 صفاتي  كه  فقط  نامي ازشان به جا مانده.بغض می كنم ،مغرور می شوم ،احساس رهايي مي كنم  و باز خودم را زنداني قفس مي يابم....چقدر دلم انقلاب ميخواهد ،دلم براي همه چيز آن تنگ شده است ، يك رنگي ، هم دلي ، همبستگي ،شور و صفا و صميميت و پاك بازي نسلي كه ساده همه چيز را باخت ،در قماري نا برابر.

حال چند سرود انقلابي:

از همان دوران بچگي با شنيدن اين سرودها سر از پا نمي شناختيم و بي آنكه تمامي اين سرود ها را درك كنيم،دوستشان داشتيم.ياد ان ايام به خير. به راستي هيچ چيزي گران بها تر از آزادي نيست، آزادي و رهايي هديه اي است سترگ كه خداوند آن را  از بدو تولد به بشر بخشيده است،و در مقطعي از زمان اين هديه توسط شخص يا گروهي ربوده شده و انسان براي باز پس گرفتن آن چه جورها كه نمي كشد... 

یادی از گذشته.(لینک پست بهمن سال قبل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 21:22  توسط آرمان عظیمی  | 

فقر

فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ..
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 16:12  توسط آرمان عظیمی  | 

اخلاق

روزی از دانشمند ی ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1 اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10 اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000 و صفر هم به تنهائی هیچ است . و ان انسان هیچ ارزشی ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 10:22  توسط آرمان عظیمی  | 

عقل و دانایی در نوک قله تحصیلات عالیه نبود ، بلکه آنرا در جعبه شن بازی کودکستان یافتم در همه چیز شریک شدن ، عادلانه بازی کردن،به دیگران ضربه نزدن ، تمیز کردن ریخت و پاشهایم ،عذر خواهی کردن از کسی که به او صدمه زدم، هر روز کمی یاد گرفتن،کمی فکر کردن، کمی نقاشی، کمی آواز خواندن ،کمی بازی و کمی کار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 10:52  توسط آرمان عظیمی  | 

ادامه تحصیل

نقل قول:

با تقدیر از خستگی های پدر و مهربانی های مادرم... و یاد و خاطره ی دختر همسایه که شوهر دیپلمه نمی خواست! ادامه تحصیل خودم رو تقدیم می کنم به رئیس سازمان وظیفه عمومی ناجا! که مشوق اصلی من در این راه بود.....

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 22:13  توسط آرمان عظیمی  | 

برای دوستی عزیز

برای دوستی عزیز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 19:27  توسط آرمان عظیمی  | 

گنجشک کوچولو

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:  می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد…



 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 18:55  توسط آرمان عظیمی  | 

همراه شو ...

همراه شو عزيز ، همراه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ،
هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود

دشوار زندگي ، هرگز براي ما
بي رزم مشترك ، آسان نمي شود

تنها نمان به درد ،
همراه شو عزيز ، همراه شو ، همراه شو ، همراه شو عزيز ،
همرا ه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ، هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود .

====================================

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید!
دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 14:31  توسط آرمان عظیمی  | 

بوسه و سیلی

نقل قول

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند .

نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 23:18  توسط آرمان عظیمی  | 

جواب يك دانشجوي شيمي

میگن جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرم ‌کننده است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 21:52  توسط آرمان عظیمی  | 

پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تار پودش باد

 

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد

                                                 یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست .

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .                                             

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز .

                                "مهدي اخوان ثالث"

پاييز

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 20:29  توسط آرمان عظیمی  | 

چراغي در افق

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 20:24  توسط آرمان عظیمی  | 

شجاعت يعني چه؟


در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ . . . . . . . . دکتر شریعتی

..............

برگرفته از وبلاگ انسانم آرزوست

گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحرنزدیک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 21:54  توسط آرمان عظیمی  | 

در سوگ مرضيه

چند روز پيش جامعه هنري ايران بانوي بزرگي را از دست داد.همينكه خزان را با" برگ خزان" آغاز كرديم ، به اميد اينكه" بوي جوي موليان" آيد و" خرم به گلستان" و...

آخ كه چقدر عاشق آهنگ هاي مرضيه هستم.اما حالا با نبود خودش شنيدن آهنگ هاي لطيفش سرشار از اندوهم مي كنه.چرا بايد اشخاصي مثل مرضيه از خواندن توي مملكت خودشون منع بشن؟راستي چرا؟ 

وقتي "من كه مجنون توام "رو گوش مي دم ، سرمست مي شم اما حالا مثل مجنوني ميمونم كه ليليشو از دست داده.دلم مي خوات فرياد بزنم كه:" دو سه شبه كه چشمام به دره" و "امشب شب مهتابه حبيبم رو مي خوام" و"ماه غلام رخ زيباي توست" و...

 

احمد نيكبخت: 
یگانه‌ای دیگر رفت! نادره‌ای که مادر گیتی‌ چون او دیگر نخواهد زاد
 
در سوگ بانوی بزرگ آواز ایران ، بانو مرضیه
  
" مسافرِ روشنی "
 
در عزایت  ماتم  و دردیم  ما
دسته گل از اشک آوردیم  ما
 
از دل‌ عاشق  نثارت  می‌کنیم
گوهر مهری که پروردیم  ما
 
تو  بسوی روشنی کردی سفر
همچنان حیران و شبگردیم ما
 
چون زدی آوای تو آتش به دل
بی‌ تو خاموشیم و دلسردیم ما
 
نازم آن شوریدن مردانه ات
ما گمان کردیم که مردیم ما
 
ای گل  خوشبوی  گلزار هنر
تا ابد درسوگ تو وردیم  ما
 
یاد باد آن روزهای عاشقی
با صدایت زندگی‌ کردیم ما 
 
***** 
احمد نیک‌ بخت - مهر ۱۳۸۹
 

مرضيه

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 20:8  توسط آرمان عظیمی  | 

شکمِ خالی هیچ چیز ندارد، جامعه‌ای که دچارِ کمبودِ اقتصادی و مادی است، مسلماً کمبودِ معنوی خواهد داشت. آنچه را که به نامِ مذهب و اخلاق می‌نامند، در جامعه‌های فقیر یک سنتِ موهومِ انحرافی است، معنویت نیست...

« شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 1:33  توسط آرمان عظیمی  | 

چرا اينچنين برادر

دوسـتان عزیز:

نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته

شده با واقعیتهای تلخی که اندیشه برانگیزاست و اینکه فرهنگ بیگانه با ما چه کرده است.

 

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

 

اگرمردی هست به من نشان بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 1:26  توسط آرمان عظیمی  | 

شوهر زن هاي همسايه

"شوهر زن هاي همسايه"

 

شوهر من

 كه شوهر بام هاي جهان است

هر شب با آسمان آن سوي پنجره ام همخوابه مي شود

و صبح

بوي پياز داغ و اسكادا

وهم اتاقم را منتشر مي كند.

شوهر من

كه ازاسلام چهار زن صيقه اي اش را مي داند

 و از يهود

پهلوي چپ مرد را

و از مسيح

بكارت عذرا را

براي همه زن هاي همسايه

دوستان دوره دبستانم

و همه همكاران اداره ام

تره خرد مي كند

سفره مي اندازد

و از زيبايي نگاه و سينه هايشان سخن مي گويد

و هر بار كه ته مانده سفره را در سر من مي تكاند

 مي گويد

امسال بهار بايد بچه بياوري

                              "شيدا محمدي"

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 1:20  توسط آرمان عظیمی  | 

دلگیر

باز امشب دلم گرفته است

دل سراي من خالي است و پر از تنهايي

آسمانم غرق ستاره است ، ستاره اي كه چشمك نمي زند

هر روز نحيف تر مي شوم ، ديگر رنگ بر رخسار ندارم

به آينه مي نگرم ، چقدر به مجنون مي مانم

گودي زير چشمانم،رنگ زرد رخسارم،درد شيريني كه روحم را صيقل ميدهد...

بي پروا وديوانه وار پي ليلي مي گردم ، گه پيدايش مي كنم

و دوباره رهايش مي كنم ،

تا هست ، همه چيز هست

هر گاه كه مي رود بيش مي سوزم

افسوس كه او از دنياي ديگري است...

شايد او هم از دنياي من است ،كه مي داند؟كه...

شعرم را دوباره مي خوانم تا در وبلاگم بنويسمش

بي ويرايش

بي تفكر ،بي انديشه

همين اندك احساس برايش كافي است

ديگر ذوقي هم برايم نمانده

نمي دانم آيا ليلي وبلاگ مرا ميخواند؟

كاش كه بخواند...

   كاش 

دختر خندان لب و شيرين سخن...  

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 0:51  توسط آرمان عظیمی  | 

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !

اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!

اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!

و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين …..!!!

لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد

و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود

با تشکر فراوان از دوستم "بهنام" .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 19:8  توسط آرمان عظیمی  | 

كودتايي ننگين

فرزندان  عزيزوطن،با چشماني باز و بیدار مراقب سرنوشت خانه کهن سال خود باشیدُ تا فردا تاريخ از نسل امروز به نیکی یاد کند .

اين نداي مردي وطن دوست ، درد آشنا ، و از جان گذشته است .او كه همه چيز خود را براي آزادي وطن داد.او كه صنعت نفت ايران را ملي كرد،نه چه مي گويم او به ملت ما اراده بخشيد ،توان داد ،و از ذلت رهانيد .ايران استقلال يافت اما هزاران حيف كه اين استقلال دوام نداشت.نمي دانم شاه ، شيخ ، اجنبي همه  با دولتش سر جنگ داشتند ،در كل هر كس كه منافعش در خطر بود، هر كس كه با ملي شدن چيزي ، منافع انحصاري اش را از دست مي داد، آنكه با وجود دولت مصدق جايي براي خود در اين سرا نمي ديد، با او سر جنگ داشت .مصدق جاي وطن فروشان را تنگ مي كرد. آنان چشم ديدنش را هم نداشتند چه رسد به اين كه او مملكت داري كند.چه كوته فكر بودند اينها.بزرگترين خيانتي كه شاه(محمد رضا پهلوي) ، به همراه امريكا ،در ايران كرد، فكر مي كنم همين كودتاي ننگين ۲۸ مرداد بود.جالب اينجاست كه نه خود شاه از ايرانان عذر خواست ونه باز ماندگانش.نقش آيت اله كاشاني هم خيلي كمرنگ نبوده...دلم باز هم واسه خودمون سوخت ملتي كه هيچ كاري از دستش بر نمي اومد، باز زور حاكم شد و محمد مصدق به جرم ملي كردن صنعت نفت و به جرم دفاع از حقوق ملت به پاي ميز محاكمه كشيده شد و تا آخر زندگي اش در خانه خود زنداني ماند ،آنان دست از سر ياران وفادارش نيز بر نداشتند، نمونه آن ترور دكتر فاطمي ، به دست اوباش چاقو كش و بي سر وپاي رژيم بود. خانه اش را به آتش كشيدند و با آن ايران نيز سوخت ، خانه ي من خانه ي تو خانه ي ما و دود آن پس از گذشت چندين سال همچنان چشممان را مي سوزاند و گونه هايمان را خيس مي كند...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 0:1  توسط آرمان عظیمی  | 

دعوي عشق ز هر بل هوسي مي آيد

                     دست بر سر زدن از هر مگسي مي آيد

اوست غواص كه گوهر به كف آرد

                 و رنه سير اين بحر ز هر خار و خسي مي آيد

از دل خسته من گر خبري مي گيري

                      برسان آينه را تا نفسي مي آيد 

اي سپند از لب خود مهر خموشي بردار

                      كه عجب آتش فرياد رسي مي آيد

صا ئب اين آن غزل حافظ شيرين سخن است

                    مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 10:58  توسط آرمان عظیمی  | 

عاشقی بلد نبودی

سکوت و سکوت و سکوت

شبیه کاجی لخت

در پاییزی شلوغ....

                      "شيدا "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 22:58  توسط آرمان عظیمی  | 

ما و خارجي ها

نقل قول:

دوستم همیشه می‌گوید “این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند” البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید “در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پارکرد و بعد… البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید “تو به خر گفته‌ای زکی”. ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی…

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 20:10  توسط آرمان عظیمی  | 

دهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو

 

برای گرامی‌داشتِ یاد احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی، در دهمین سالگرد درگذشت او، روز ۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۴ بعدازظهر آرامگاه‌ او را گلباران می‌كنیم.

"کانون نویسندگان "                

بیانیه‌ی كانون نویسندگان ایران

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 23:10  توسط آرمان عظیمی  | 

رهگذر كيست؟

همه ما مي توانيم در جاده زندگي يك رهگذر باشيم ....

دوستان عزيز لطفا بقيه متن را در ادامه مطلب بخوانبد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 20:31  توسط آرمان عظیمی  |